تبليغاتX
خرده جنایت های زن و شوهری

میگه: خانم میم من با دکتر صحبت کردم گفتم خانم میم خوبه یه سر قاف تشریف بیارن به هر حال شما کارشناس هستین خوبه با بچه ها در ارتباط باشین. میگم ....هیچی نمیگم دوست دارم بدونم دکتر چی گفته که میگه: دوست دارین بیاین؟ اینجوری بچه ها اگه مشکلی تو سیستم داشته باشن به خودتون میگن همون جا براشون حل کنین دیگه این همه نامه نگاری نمی کنیم. میگم: والا چی بگم هر جور دکتر دستور بدن. میگه : اتفاقا دکتر الف رو دیدم  چند روز پیش ... میشناسینشون؟میگم: استاد م بودن. از دکتر الف تعریف میکنه و یادم میاد دکتر الف یک بار سر کلاس بهم گفت: چیزی که تو دنبالشی توی این کتاب ها نیست. و من هزار بار توی دلم جوابش رو دادم که تو اصلا می دونی من دنبال چی هستم؟ و الان بعد از چند سالی که گذشته فکر می کنم : خوب من اصلا دنبال چی هستم! هیچ! و یادم میاد حتی وقتی همکلاسی شاعرم برام از بودا گفت و موهای سرش رو تراشید و برام شعر خوند و من دل زده شدم از دانشگاه، بازم هیچ ! حالا بعد از چند سالی همکار شوهرم یک روز آفتابی رو به پنجره گفته: پشت این پنجره هیچ جز یک هیچ بزرگ هیچ نبود...... و من خندیدم و گفتم: طفلک خل شده.

میگه: بیاین خوبه.... ازتون بد پذیرایی نمی کنیم. میگم : البته برای آزمون که مجبورم بیام، دکتر حکم ماموریت هم برام زده. میگه: آزمون کی هست؟ میگم: شنبه. میگه: خوبه. توی دلم میگم آخه چی خوبه این که من این همه راه تو این هوای گرم بیام شهر کسل و خواب آلود شما و آزمونی برگزار بشه که همه شرکت کننده ها حتما توش قبول می شن و من از سر صبح عین لولو اون جا بایستم و لبخند بزنم و .... برو آقا .... جمع کنین این آزمون های الکی رو.... لبخند می زنم و باز تو دلم میگم آخه به این بدبخت چه ربطی داره اینم خودش بازیچه است. باز تو دلم میگم خانم میم جان خل شدی ؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:17 توسط پری |

 

روایتی نامعتبر درباره یک اتفاق محتمل!

همانطور که شربت بهارنارنج را که کمی به تلخی میزد می نوشید قلمش تند تند روی کاغذ حرکت میکرد ...گاهی دست از نوشتن میکشید و از پنجره به بیرون نگاهی می انداخت... نفس عمیقی میکشید و جرعه ای دیگر می نوشید... نوشتن اش که تمام شد زیرش را امضا کرد... کاغذ را به دقت از وسط تا زد و توي پاکت روي ميز گذاشت. ليوان شربت به دست در حالي که زنوانش کمي سست بود و درد خفيفي در قفسه سينه اش حس ميکرد در تختخواب يک نفره خود دراز کشيد و رو تختي مخمل سبزتيره را تا روي سينه اش بالا کشيد و حس کرد درد قفسه سينه اش جهت دار شده و تا کتفش تير مي کشيد و ثانيه اي بعد آرام مي شد... ليوان را روي عسلي کنار تخت گذاشت و انگشتان دست چپ اش را دوبار جمع و باز کرد و لبخند روي لبانش نشست . دوست داشت انگشتان دستانش آخرين اعضايي باشند که از حرکت باز مي ايستند. آخرين جرعه شربت که غليظ تر و تلخ تر بود را سرکشيد و آرام در تشک تخت فرو رفت و پلک چشمانش را روي هم گذاشت و تلخي شربت آرام  از گلويش گذشت ..... آسمان آبي روشن بود و چند تکه ابر سفيد آرام در آسمان حرکت مي کردند صداي آواز پرنده اي احتمالا از درخت باغچه همسايه به گوش مي رسيد و آفتاب گرم و دلچسب ارديبهشت ماه از پنجره به اتاق مي تابيد و روي ميز پخش مي شد و نرسيده به تخت خواب تمام مي شد.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:24 توسط پری |

حول و حوش ساعت صفر بامداد کنارم لبه تخت نشسته و انگشت های پام رو ماساژ می ده و من غرق در حس خوب قبل از خواب ، چشم هام رو بستم و فکر میکنم امشب قبل از خواب بهترِ به چی فکر کنم که آروم میگه:چرا از صبح  نمی نویسی؟ با صدای پر از تعجبم میگم: صبح؟

-: دوست دارم بدونم صبح ها چه حس و حالی داری؟ و بحث کوتاهی رو راجع به «امید در یک روز خوب» شروع میکنه که چون نظری ندارم جوابی هم نمی دم.

خب...خب...خب...

عزیز تر از جان، باید بدانی که صبح ها کلا حس و حال خوبی ندارم. صبح ها معمولا وقتی بیدار می شوم که تو هنوز گوش هایت را زیر پتو پنهان کرده ای. گاهی به چهره ات در خواب نگاه می کنم و باید بدانی در خواب بیش از حد معصوم و شیرین به نظر می رسی، یعنی شیرین تر از وقتی که بیداری! متوجه هستی که؟ (مخصوصا وقتی لب هایت کمی در خواب می جنبد.) همیشه یک ربع بعد از زنگ آلارم موبایلم بیدار می شوم و همیشه هم از این بابت خودم را سرزنش میکنم و تو بهتر از هر کسی می دانی چقدر این برخاستن برایم سخت و کشنده است. لباس می پوشم و موهای شانه نزده ام را زیر مقنعه ای که هر روز عصر روی صندلی میز مطالعه ات صاف پهن کرده ام تا صبح مجبور به اتو کشی نباشم می پوشانم. معمولا زود تر از تو از خانه خارج می شوم و دم در ، اگر هنوز پتو را تا گوشهایت بالا نکشیده باشی، در حالی که کیفم را روی دستم معطل نگه داشته ام و موبایل، سوئیچ و کلید خانه هم توی همان دستم است از تو خداحافظی می کنم. و تو گاهی در حال شستن دست و صورت و گاهی در حال اصلاح جواب خداحافظی ام را می دهی و گاهی هم که دوش گرفته ای و با حوله جلو آینه نشسته ای و موهایت را سشوار میکنی و در حالی که خونه پر از بوی شامپو شده صدایم در هیاهوی سشوار گم می شود. و من فکر میکنم خداحافظی باید با بوسه ای یا حتی نگاهی عاشقانه  انجام شود.

            عزیز تر از جان، از این جا به بعد را شاید ندانی، که هوای صبح را دوست دارم و نفس که می کشم خیال میکنم خواب از سرم پریده! (خیال میکنم ، چون به محض نشستن پشت میزم و دیدن انبوه پرونده ها و کاغذ ها دوباره به سراغم می آید.) توی ماشین یاد خواهرم هستم که به نقل از پسری که خنده ای شیرین ونمکی داشت می گفت: چرم تو زمستون سردِ، تو تابستون گرم. و با اینکه هوا رو به گرمی می رود ، انگار روی یک تکه یخ نشسته باشم، پوستم از سیخ شدن مو های تنم خارش می گیرد.

            عزیز تر از جان ، باید بدانی در مسیر صبح ها یم دو منظره خوشایند قرار دارد ، یکی قبل از سرازیر شدنم در «لادن شرقی»، منظره ای در دور دست با تپه هایی سبز و کوه هایی در پشت سرشان یک دست سفید که گاهی روی تپه ها گوسفندانی در حال چریدن اند و دیواری که مثل مار پیچ و تاب خورده ، سمت راست چشم اندازکه در پشت تپه ای گم می شود، درست مثل دیوار چین ، با این تفاوت که آن مرز خاکی است و این مرز فکری. چشم انداز دوم را گاهی بین ترافیک سنگین چمران فراموش میکنم ببینم. و آن ردیف پرچم های برافراشته روی پل «یادگار» که در باد تکان می خورند و در پشت پرچم ها، همان کوه های بلند و سفید پوش، که حس میهن پرستانه ام را تحریک میکند. تا می رسم شمال شرق پایتخت و پشت میزم و دوباره و دوباره تکرار روزها دیگر هیچ. (حتما می دانی که همیشه دیر می رسم؟)

            عزیز تر از جان ، (فکر کنم یکبار گفتم که صبح ها کلا حس و حال خوبی ندارم!)

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:48 توسط پری |

اولین قدمم به خونه ، هنوز در خونه رو پشت سرم نبستم ، با روشن کردن چراغ فیوز می پره . پرده رو کنار می زنم تا خونه کمی روشن بشه . خسته تر از اونی هستم که تا اتاق برم بنابراین مقنعه و مانتوم رو پرت می کنم روی اولین صندلی میز نهار خوری بعد کفش هام رو درمیارم . فکر آماده کردن یه شام حسابی و یه حمام طولانی کمی سرحالم میاره اما الان اونقدر سست و بی حس و حالم که انجام این کارا برام خیلی بزرگ و سخت به نظر می رسه باید کمی استراحت کنم !

یه فنجون قهوه و یه ظرف پر از میوه با خامه روی میز برای خودم آماده کردم ، قهوه ام رو کمی مزه مزه میکنم و قهوه فوق العاده بی مزه توی ذوقم می زنه. هیچ وقت بلد نیستم مثل بابا قهوه درست کنم .... با این حال فنجون رو تا ته سر میکشم و ولو می شم روی کاناپه . یادم رفته برای ظرف میوه چنگال بیارم اما خسته تر از اونی هم هستم که تا آشپزخونه برم بنابراین دست می برم توی ظرف و یه تکه پرتقال پر خامه رو تو دهنم می زارم و مجبور میشم انگشت هام که خامه ای شدن رو لیس بزنم .... نمی دونم دقیقا چند وقته ناخن هام رو مانیکور نکردم و موهام که خط بین رنگ و ریشه های مشکی تا وسط سرم رسیده و واقعا احتیاج به کوپ داره! لعنت به خستگی مزمن من ..... دست می برم زیر میز و پاکت سیگار همسرم رو با فندک طلایی اش که یک اسب مهره شطرنج روش نقاشی شده در میارم و سیگاری روشن میکنم و پک میزنم و یاد خانم پیر همسایه می افتم که اون روز بعد از ظهر توی ایستگاه اتوبوس سوارش کردم که میگفت از بیست و پنج سالگی سیگار کشیده  و الان که داره وارد 60 سالگی میشه روزی یک پاکت سیگار میکشه. و من تعجب کردم و گفتم که اصلا به چهره اش نمیاد 60 ساله باشه. با ناخن های مانیکور شده و لاک قرمز براق، موهای سشوار کشیده و روسری طلایی و لب های با روژ صورتی خوش رنگ به نظر می رسید من 60 ساله باشم .

به سقف نگاه می کنم و دستم توی ظرف دنبال تکه های میوه میگرده که تموم شده .... دست پر خامه ام رو جلو صورتم میگیرم و در امتداد  نگاهم به سقف بهش خیره میشم... خامه سر می خوره روی تمام دستم و سردی اش زیر بغلم رو قل قلک میده.... گور بابای شام و حمام، باید بخوابم ،خیلی خستم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 22:57 توسط پری |

سبزی ها رو که شستم ،کباب شامی ها رو این رو و اون رو میکنم توی ماهیتابه تا طرف دیگرشون هم سرخ بشه، بوی کباب شامی آشپزخونه رو پر کرده، کمی پنجره رو باز میکنم و نفس عمیق میکشم ، ریه هام پر میشه از هوای فروردین ..... یه تپه سبز با تک تک گل های شقایق و یک درخت بزرگ سدر و نسیم خنک و آفتاب..... بابابزرگ به شاخه سدر تاب بسته برامون ، تاب می خورم ، با پا محکم زمین رو هل میدم و کنده میشم و اوج میگیرم ، محکم تر و تند تر، نسیم آروم دشت باد شده به صورتم می خوره....... به کباب شامی ها سر میزنم دو تا که حسابی برشته شده میذارم تو بشقاب بغل ماهیتابه و دست میبرم تو خمیر و کف دستم شامی ها رو صاف و صوف میکنم و میذارم توی جلزو ولز روغن، بقیه هنوز جا دارن، خیار ها رو از یخچال در میارم برای ماست و خیار، میریزم توی لگن ظرفشویی بشورم............ مامان بزرگ گل کاهو رو از وسطش میکنه میده دستم قبلش فرو برده توی آب نارنج و نمک، کاهو رو از دستش میگیرم و میدوم سمت بچه ها ، میخوایم بزرگ ترین دسته گل شقایق رو درست کنیم، دختر عمو میگه: بچه ها از پایین تر بچینید که بشه تو دست گرفت. صدای مامان میاد که فریاد میکشه: سمت آب نرید........ شامی ها رو تند تند از ماهیتابه در میارم به جز اون دوتا که تازه گذاشتم، دوباره کف دستم شامی درست میکنم و میچینم توی ماهیتابه.......... با شقایق ها برای همدیگه تاج درست کردیم و روی سرمون گذاشتیم، دختر عمو داره با آب تاب داستان سلطان ریش بزی رو تعریف میکنه، پسر ها رو میبینم که از دور میان، خوشحالن و لبخند به لب تند به ما میرسن،: ببینید چی گرفتیم؟ توی مشت یکی از پسر عموها یه بلبل چاق و سرحالِ، جیغ میکشیم و میدویم سمت بابا ها........ شامی ها رو این رو و اون رو میکنم و میرم سراغ ماست و خیار، پوست نازک خیار از چاقو کنده میشه و عطر خیار و بوی بهار .......... بعد از نهار باباها خسته از تلاشون برای آماده کردن جوجه ها و به سیخ کشیدن و کباب کردنشون، زیر سایه درخت پر شاخ و برگ سدر دراز کشیدن چای میخورن و تخمه میشکنن و بحثشون داغ داغِ، ما هم طرف دیگه کنار مامان ها میوه های کنار*ی  که بابابزرگ از درخت چیده بود رو می خوردیم و زن عمو یک خیار بزرگ از وسط نصف کرده بود برای بلبل که حالا زیر آبکش زندانی شده بود................ غذا آماده است، نان هم تازه و داغ رسید، به شوهرم میگم برو شروع کن پنجره رو ببندم میام........... هوا صاف و آبی با تکه های ابر که گاهی از جلو خورشید عبور می کنن، دراز کشیدم توی علف ها و شقایق ها ، چشم هام رو بستم ، صدا ، نور، بو، با دشت یکی شدم، صدای مامان رو از خیلی دور میشنوم: داریم میریم ها! پا شو. .................... پنجره رو می بندم لیوان ها و پارچ آب هم برمیدارم اما قلبم رو کنار شقایق ها پای درخت سدر پیر  جا گذاشتم.

 

                *(کُنار= میوه درخت سدر)

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 16:28 توسط پری |

توي نشيمن خونه مامان اينا هستيم، پسر عمو از دوستي تعريف مي کنه که با وجود دو متر قد و صد کيلو ريش و پشم  براي ثمر هنرپيشه سريال عشق ممنوع مثل بارون اشک ميريزه، تعجب ميکنيم و مي خنديم و بحث و جدل ها در مورد سريال گل انداخته. عمه کوچيکه توي اتاق نشسته و دستور بافتني ميگيره از زن دايي کوچيکه، مي خواد پليور ببافه براي دختر بزرگش که به رنگ رو پوش دبستانش بخوره. صداي سوم شخص غايب که جناب تلويزيون باشن از سالن با صداي حرف ها ، پچ پچ ها و خنده ها گم شده. صداي دايي کوچيکه از سالن مياد داره ويگن ميخونه .... دل ديوونه.... دايي وسطي سوت مي زنه .... همه از خنده روده بر شديم که صداي سرفه هاي پي در پي عمه کوچيکه و صداي زن دايي کوچيکه که هي ميگه : نفس بکش ... نفس بکش... چي شد؟ از اتاق مياد.... همه مي دويم سمت اتاق .... عمه کوچيکه با دست قفسه سينه اش رو گرفته و سخت سرفه مي کنه.... همه ابرو در هم کشيده و نگران به عمه نگاه مي کنيم... زن دايي کوچيکه دست پاچه داره براي همه توضيح ميده که نمي دونه چي شد که عمه يک هو شروع به سرفه کرده .... بعد از تموم شدن حرفش متوجه مردها ميشه و چادري که دورش افتاده بود رو سرش مي کشه و دسته موهاي کنار صورتش رو پشت گوشش ميذاره... مامان فرياد ميکشه سر دختر عمه هاي کوچولو که بي صدا گريه مي کنن: کيف مامانتون کجاست؟ عمه تقريبا کبود شده.... کيف عمه رو مي دم دست مامان .... مامان کيف عمه رو زير و رو ميکنه تا اسپري عمه رو پيدا ميکنه ميده دستش.... عمه دو بار اسپري آبي رو تو دهنش فشار ميده ..... عميق نفس مي کشه.... همه رو از اتاق بيرون ميکنم. گره روسري عمه رو باز ميکنم. نفسش جا نمياد . عق مي زنه . جلو دهنش رو گرفته ميره سمت دستشويي. من و مامان پشت در ايستاديم و همه نگاه هاي نگران و صحبت هاي آروم درباره حمله آسم عمه. صداي عق زدن عمه رو ميشنوم ..... مامان آروم به در ميزنه و در رو باز ميکنه ... نگران اينه که يه موقع غش نکنه ... عمه ايستاده يک دستش در توالت فرنگي رو گرفته و از کمر خم شده و بالا مياره .... تمام تنش ميلرزه .... مامان رو کنار مي زنم و ميرم عمه رو محکم بغل ميکنم .... ميلرزه و عرق کرده .... شير روشويي رو باز ميکنم تا به صورتش آب بزنه ..... اشکام روي صورتم سر مي خوره ....بي حال نگاهم ميکنه و لبخند مي زنه .... يعني خوبم اما مي دونم نيست.... دوباره سرفه مي کنه و عق ميزنه ..... حرف هام اشک شده . به گلوم نمي رسه . نمي تونم بگم . نميگم . نميگم عمه کوچيکه خودم که بيشتر از همه به تو شبيهم .... عق بزن و اين زندگي رو بالا بيار ... شوهرت و دوست دخترش رو بالا بيار... همه دروغ هاي که به ما ميگي و ما باور نمي کنيم رو عق بزن.... بريز دور همه حرف ها و کنايه ها رو ... چرا چيزي نميگي ... چرا شکايت نمي کني از کي ميترسي؟.... اين همه تظاهر به خوشبختي براي داغون کردن خودت رو بس کن.... خسته شديم از بس شنيديم و هيچ نگفتيم ... به قول بابا .... دندون فاسد رو بايد کشيد و انداخت دور.... تو به ما دروغ ميگي و ما به تو که دروغ ها تو باور ميکنيم که توي زندگي ات عشق و محبت و آرامش هست.... که نيست ... که داري خرد ميشي... که ....

دوباره اسپري آبي رو فشار ميده کمي آروم شده و لبخند به لب به چشم هاي نگران ما جواب ميده که خوبم .... که خوب نيست.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 13:15 توسط پری |

«کارگران مشغول کار»اند. هر روز و حتی توی برف با آن بارانی های شنل مانند سورمه ای .... که گاهی بعضی هاشان بیسیم دارند ووقتی من از کنارشان عبور می کنم نگاهم می کنند و لابد توی ذهنشان تصور یک قهوه گرم است توی یک کافه مثلا در کنار دختری شبیه من .... از این فکر لبخند می زنم و گاهی آنها هم که فکرم را خوانده اند لبخند به لب می آورند و بعضی دیگر همانطور گیج نگاهم می کنند.... «کارگران مشغول کار»اند. وقتی با تمام ماشین ها سر ریز می شوم توی صدر .... اتوبان صدر..... همچنان کار می کنند ... و من به این فکر می کنم بالاخره کارشان کی تمام می شود و ما را از این ترافیک کوفتی صبح و بعد از ظهر راحت می کنند... هرچند کار کردنشان برای من دل گرمی بزرگی است که روزی به پایان می رسد این صدر دو طبقه... و وقتی ماشین جلو محل کارم پارک شد دیگر به صدر فکر نمی کنم چون آن موقع کس دیگری هستم با لبخند پهن روی صورتم و تمام تعارفات دروغین... «کارگران مشغول کار»اند. حتی وقتی بعد ظهر ها خسته از جلد کارمندی خودم بیرون می آیم و دیگر برایم مهم نیست کدام تار مو از کدام طرف مقنعه ام  بیرون می زند و حالا چه کسی دیده یا ندیده که وقتی نشسته بودم مچ پایم معلوم بوده یا نه ....... لبخند هم نمی زنم ....... فقط به کارگران نگاه می کنم با آن بیل های مکانیکی بزرگ که همیشه مرا یاد فیلم های قدیمی دایناسوری می اندازد .... به همان اندازه بزرگ و بی جان ... پنجه به زمین می سایند و نعره می کشند... می دانم وقتی به خانه برسم هنوز «کارگران مشغول کار»اند.با بنر بزرگی که روی آن نوشته شده «اول ایمنی بعد کار» و احتمالا منظورشان همان کلاه های زرد و سفید باشد که روی سر اکثرشان نیست  و من شاید در حال دم کردن چای باشم یا خیره به تلویزیون کانال عوض کنم و یا شاید تلفنی با دوستی مشغول صحبت باشم ........ و کلافه باشم و حرص بخورم برای گرد و خاک روی وسایل ، لباس های پراکنده روی مبل ها ، ظرف های نشسته و انتظار غرهای محبت آمیز همسرم برای خوردن هر شب شام از تهیه غذای سر کوچه ......و از یاد می برم  بیرون از این خانه شلوغ و درهم من هوا خیلی خیلی سرد است و شاید«کارگران مشغول کار.»باشند .........

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 23:58 توسط پری |

 عزیز دلم ، امشب مطمئن هستم که باید  همیشه لبخند بزنم ، که باید کودک باشم، که باید شاد باشم ..... چون مطمئن شدم فقط وقتی لبخند می زنم و کودک هستم و شاد، نگاه های تو به من عاشقانه است... .... از من عصبانی و ناراحت هستی که می دانم و مطمئنم اگر ادای دختر بچه ای لوس را در نیاورده بودم به جای اشک ها و حرفای دلم ، بیشتر دوستم داشتی..... عاشقانه تر درآغوشت بودم.... و شبی خوش بود.......... اما من نه بچه بودم ، نه لوس ، نه ادا،....... من خودم بودم ..... بالغ، غمگین، با اشک های واقعی.. ... و از تو فقط  و فقط با تمام عشقم توقع لبخند داشتم ، کمی شادی........

عزیز دلم ، خوب می دانی که همیشه بوده ام شاید بگوی نه ، اما به حق تمام لحظه های خوش سعی کردم که باشم ،نکردم؟..... و بودنم نه تو خالی بود نه بلوری...... بودنم مثل گیاه ریشه داشت شاخ و برگ  داشت ، زنده بود...... نمی گویم مثل درخت تنومند و استوار، اما می توانم به تمام حقیقت قسم بخورم که گل آفتاب گردان بودم با همه برگ ها گل برگ ها و ریشه ای محکم.......... تا حالا گل آفتاب گردان چیده ای؟ گل آفتاب گردان بودم و چرخیدم به سمت تو ..... نور ، گرما ، زندگی....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 1:26 توسط پری |

 گهواره بچگی هامون شده بود کشتی و تو ناخدا ، فریاد می کشیدی که محکم بگیرید طوفان شده و ما محکم دستمون رو به دوطرف گهواره گرفته بودیم و جیغ می کشیدیم، گاهی التماس میکردم تو رو خدا می خوام پیاده شم، بازی جدی بود پیاده نمی شدیم تا ساحل. بازی برای تو همیشه جدی بود...........

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 19:38 توسط پری |

من: خیلی به اسم اش فکر میکنم.

همکار شوخ طبعم: بچه اسمش باهاش میاد ... بذار تو بغلت بگیریش اسمش میاد رو زبونت.

من: خواهر خودم یه هفته تو بغل همه بود اسمش نیومد رو زبون هیچ کس آخر سر بابا رفت به اسمی که خودش دوست داشت براش شناسنامه گرفت.

همکار شوخ: پس بابات اسمش رو می دونسته؟

من: شاید!!

همکار اعصباب خورد کنم: (با خنده) مگه خبریه؟

همکار شوخ:( چشمک) یعنی بگو آره خبریه....

من: (ابرو بالا می ندازم) یعنی نه بابا ول کن (خندم میگیره)

همکار اعصاب خورد کن: خبریه؟

همکار شوخ:( چشمهاش رو ریز کرده و زل زده به من) یعنی جون من بگو آره یه کم می خندیم.

من: خب یه خبرای هست ولی جون من قول بده به کسی نگی نمی خوام فعلا کسی بدونه.

همکار شوخ: (نگام میکنه می خنده و سرش رو پایین میندازه) یعنی حتما که به کسی چیزی نمیگه.

همکار اعصاب خورد کن: (بلند میشه از پشت میزش و با خنده میاد طرفم ) ای جان .... چه مامان کوچولویی..... پس چرا هنوز انقدر لاغری؟

من:( دارم از خنده منفجر میشم) حالا ماه های اول خب....

همکار اعصاب خورد کن: (بغلم میکنه و می بوسدم و تبریک و از این حرفا) می بینم این چند وقته هی آب میری ها!! حتما ویار داری که انقدر لاغر شدی؟ نه؟

من: (از خنده سرم رو میندازم پایین) آره صبح قبل از اینکه بیام اینجا اول یه سری دل و رودم رو بالا میارم.

همکار شوخ: (از خنده کبود شده و به روش نمیاره) منم به خدا امروز فهمیدم به منم نگفته بود ( این رو درمقابل نگاه گلایه آمیز همکار اعصاب خورد کن میگه)

همکار اعصاب خورد کن: خودت بچه می خواستی؟

من: نه .... یه هویی شد دیگه. .... وا خنده نداره پیش اومد چیکار کنم.(این رو در جواب خنده بلند همکار شوخم بعد از گفتن کلمه یه هویی گفتم.)

همکاراعصاب خورد کن: اینجا رو چی کار میکنی؟ وای اگه دکتر بفهمه؟ (دکتر همون رییسمون)

من: ( اسم دکتر میاد عصبی میشم ابرو هام رفته تو هم ) یعنی چی اگه دکتر بفهمه ؟ چی کار میکنه مگه؟

همکار شوخ: هیچی بهت تبر ک میگه عزیزم.

همکار اعصاب خورد کن: حتما هم بهت تبریک میگه بعدش هم عذرت رو می خواد.

من: غلط کرده .... خوبه اینجا دولتیه .... مرخصی زایمان حق خانوم هاست ... دکتر در مقامی نیست که عذر کسی رو بخواد.

همکار اعصاب خورد کن: نگفتم اخراج میکنه ولی فوری برات عدم نیاز میزنه از اینجا بری..... تا حالا دقت نکردی اینجا همه یا مجردن یا متاهل بی بچه؟

من:بهتر من که از خدامه از اینجا برم.....

همکار اعصاب خورد کن : (حالا برگشته پشت میزش) اینجوری نگو حیف کارت اینجا از دست بره..... حیفه ( دوباره خیره میشه به مانیتور روبروش مثل همیشه)

من:( حالم واقعا داره بهم میخوره .... یعنی کارم از زندگی یا از بچه مهم تره؟..... دختره احمق.... خوب شد تا حالا شوهر نکردی وگرنه بد بختش میکردی با این حیفه حیفه گفتن هات) حالا شما غصه نخور بچه ای در کار نیست ... خواستیم کمی سربه سرت بذاریم.

همکار اعصاب خورد کن:( چشماش رو گرد کرده به من و همکار شوخ نگاه میکنه) پس اسم برای کی انتخاب می کردین؟

همکار شوخ: گفتم داریم برای بچه برادرم دنبال اسم میگردیم حرف اسم و اینا شد که تو اومدی همین.

من: (ناراحتم و اعصابم خورده حوصله کار کردن ندارم ..............همین)

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 15:20 توسط پری |